یکی آهو بُدی در جنگلی دور
دو کودک داشتی پر شر و پر شور
به جَستن بودی و اندر تکاپو
هم آهو بچگانش نیز با او
قضا را بخت او ناکام افتاد
گرفتار آمد و در دام افتاد
چو صیاد آمدش از دور ناگه
خود آهو بچگان را کرد آگه
که بگذاریدم و اشکی مریزید
از این انسان بی پروا گریزید
مگر یابید از چنگش رهایی
ندارد با مروت آشنایی
چو دید از دور صیاد آن فغان را
یکی مادر، همان دو کودکان را
که فرزندان او از او رمیده
یکی اشکی ز چشمانش چکیده
دلش جنبید و رحمت کرد بر او
گشود بند گران از پای آهو
رهایش کرد با آهی جگر سوز
که صیدش بود کاندر آخر روز
نگه کردی به سوی آسمانها
که ای پرودگار جمله جانها
یکی همسر سه کودک خانه هستند
به امید همین صیدم نشستند
سه روزست رزق و آوردی ندارم
به رفتن پیش ایشان شرم دارم
تو میدانی که گردیدم گرفتار
مروت هم ندیدم اندرین کار
نما رحمی که من اینک حزینم
مگر همسر بگوید آفرینم
چکید اشک و فرو افتاد بر خاک
خروشیدن گرفت دریای افلاک
میان اشک و خون و حسرت و درد
به ناگه از زمین نوری بر او خَورد
نگه کرد و بدید آن نور چون است
بدیدش گوهری چون لعل خون است
به کاوش کند آن خاک سیه را
بجست آن گوهران همچو مه را
سه گوهر هر یکی نوری و رنگی
خراج شهری و یغمای جنگی
یکی سرخ و یکی سبز و یکی زرد
خدا زاندوه او شاهی برآورد
چنین پاسخ دهد مردانگی را
به بهروزی کند فرزانگی را
مروت کن اگر بیچاره دیدی
پناهی شو اگر آواره دیدی
دلی را تنگ دیدی دِه بر او گوش
فرو افتاده را ره دِه در آغوش
نگه کن تا توانی ناتوان را
ببر تا میشود اندوه جان را
مشو نومید از کار خداوند
به مردی دست بگشا و کمر بند
تو رحمت کن بر این وضع خلایق
ز اسماء خداوندیست رازق
به گاه رنج، غمخوار بشر باش
ضعیفان را پناهی بی خطر باش
بترس از آه مظلومان بی یار
که آدم ساده میگردد ستمکار
نشاط روح باشد دستگیری
رها کردن کسی را از اسیری
بزرگان میبگفتند از همه رنگ
سیه موری نشاید کرد دلتنگ
نما رحمت بر آن دلها که خون است
درخت بی مروت، واژگون است
———————————
دزفول
۱۴۰۴.۰۵.۲۹
۰۲:۴۵


