دوش در جنت گیسوی تو مهمان بودم
فارغ از خویشتن و صورت انسان بودم
زین جهان دست بشستم به خداوندی حق
کز شمیم خوش عطر تو پریشان بودم
خاک من گشت فنا در قدم غمزه تو
تا همه محو در آن صورت تابان بودم
جان چگونه است اگر صورتت این است عزیز
رفت از دست دل و مست تو جانان بودم
تا فراموش کنم ساحت این دنیا را
داد دستور و خوشا گوش به فرمان بودم
چون مرا گوشه چشمت ز نظر باز آورد
من به هر بند بدن شاد و غزل خوان بودم
دیده بر بستم و باز از نظرم دور نهای
دوش در محضر تو حافظ قرآن بودم
شادی و حسرت و اندوه و غم و خوشکامی
گبر و ترسا و یهودی و مسلمان بودم
با رفیقان موافق سخن از لطف تو رفت
باده بر لب به نهادیم که عطشان بودم
غم عشق تو مرا سوخت و خاکستر کرد
من بیچاره ز بیگانه هراسان بودم
———————————
مسجدسلیمان
۱۴۰۴.۰۵.۲۶
۲۳:۳۰


