سرگشته
سرگشته حیران میروم
برکوی جانان میروم
دل راگرفتم برسرم
افتان وخیزان میروم
ازبس که پرغم میشوم
سویش شتابان میروم
درحلقۀ گیسوی او
درآن خم ابروی او
دل را به یغمابرده ام
خون جگرهاخورده ام
جان منوجانان من
هم دین وهم ایمان من
بامن مدارائی بکن
باحال سرگردان من


