صبح هماندم که با تبسم خور شید
جلوه کند در قلوب پر تو امید
می گذرم از کنار کوچه شتا بان
می رسم آنجا به وعده گاه خیا بان
جاده پر از خاطرات من نگرانش
نبض مرا تند می کند هیجانش
هیچ زیادم نرفت آه… چه دیده ست
هیچ زیادم نرفت او چه شنیده ست
در همه ساعت مرا نکرده فراموش
سر زنش تلخ هیچ کس نکنم گوش
غیر غمش در دلم نصیب ندارم
ملتهبم طاقت شکیب ندارم
له شدم از پیچ وتاب موج تلا طم
ساحل امنی کجاست گم شده ام گم
تا نکند گیر وداربی ثمر الغوث
شعله فرو زد به جان خشک و تر الغوث


