واژهها
همصحبتِ دیرینِ مناند؛
دلیلِ زندهماندنم
در دلِ فاصلههای بیانتها،
جرقههایی از ذهنِ سبزِ عشق
در هیاهوی خاموشِ این جهانِ بیاعتبار.
واژه—
پند است و نگینِ پاکِ سخن،
چشمهای روشن
میانِ من و او؛
پُلی از نور و خیال
که شعری را
از دلِ من
تا دلِ او
رهسپار میکند،
بیآنکه گامی بردارد.
من عاشقم
بر واژهها،
بر نقشهٔ رازناکِ پرواز،
بر بالهایی
که از فکرِ سادهای
تا بلندای رؤیا
میرویند
و آسمان را
در مشتِ شاعرانهام
میگذارند.
واژهها
بر لبم میلغزند—
چون شبنمِ آرامِ عاشقی خسته،
آهسته،
بیصدا،
اما سرشار از معنا؛
چنانکه هر حرف
نبضیست
که زیر پوستِ جهان
میتپد.
واژه—
پیوندِ پنهانِ عاشقان است،
نفَسی کوتاه
که میانِ دو سکوت
میمانَد،
میدرخشد،
میبالَد،
و راهی میشود
که دلها
حتی در دورترین فاصله
به هم
میرسند.


