هنر رقصیدن
آن روز که دیگر اجازه ندادم زخمها نقشهی راه من باشند زندگی تازه شروع شد.
فهمیدم که خوشبختی رسیدن به مقصد نیست بلکه هنرِ رقصیدن زیر باران ناملایمات است.
زندگی یعنی وقتی طوفان بلند میشود تو به جای پناه گرفتن یاد بگیری چطور با باد هممسیر شوی.
یاد بگیری که غمها نه دیوار که ابزاری برای ساختن پلهای جدید به سوی روشنایی هستند.
از آن پس من نه با اتفاقات که با نگاه خود به آنها معنای جهان را تغییر دادم؛ چرا که فهمیدم زیبایی چیزی نیست که پیدا شود بلکه چیزی است که باید در خود بپروریم و به جهان هدیه دهیم.


