قصه دل رنجیده
آشنایان را بپرس از ما چرا رنجیده است
همچو آن بیگانه با ما بیوفا گردیده است
سرو ما در باغ وصلت بیسبب خم گشته بود
باز از بیداد دوری برگ او لرزیده است
ساقیا پیمانه ده تا قصهی دل وا کنم
کز فراقش خون دل در دیدهها جوشیده است
در هوایش سوختم چون شمع، اما بینوایم
کز دَم خویش آتشی بر جان من پوشیده است
هر که با ما یار بود از یار ما بگسسته دل
هر چه با ما وعده بودی، سود خود سنجیده است
کاش چون باد صبا پیغام ما را میسپرد
بر لبان او که چون گل از سخن خندیده است
او نمیداند که بعد از رفتنش این خانه را
سایهی اندوه چون شب در دلش پیچیده است
دل چو طفلان در هوایش میتپد شب تا سحر
لیک دستش از نوازش همچنان برّیده است
زاهدِ بینام و نان، این قصه را پایان مده
نور عشق او هنوز در سینه می تابیده است
ـــ زاهد فخرآبادی


