قلم از استخوان و خون، مرکب
دو دیده تا سپیده باز در شب
گرفتم سوژهها از خندههایش
به شعر خود ،صفایی داده امشب
شکستم در هجومِ چشمِ جادوُش
که آتش زد به جانم موج آن تب
به یادِ خندههایش، جان سپردم
که بُرد از من قرار و صبر، اغلب
لبش ، آیینهیِ باغِ بهار است
که میریزد شکر در کامِ هر لب
جهان بیعشق، زندانِ سیاهی ست
وجودش هست تنها شورِ مذهب
به دور از سایهی گیسویِ شوقش
شبم چون دوزخی با نیشِ عقرب
دلم گویا ز نو دیوانه گشتهست
که میرقصد امین با صوتِ یارب


