باران بیا
و در گوشِ خاک
زمزمه کن
و جهان را
با این همه خستگی
نفسی تازه بده
باران بیا
که دشتها
چشم به راهِ تو هستن
و قدم خیسِ تو را انتظار می کشند
باران بیا،
از آنسوی کوه
که مه
چادرِ سپیدش را
آرام پهن کرده ؛
و نسیم
با دستِ خیس
پوستِ خشک زمین را شبنم پاشیده
باران بیا
و ریشههای خشک شده در خاک را
آرام بیدار کنی
تا سبزه
نامِ تو را دوباره تکرار کند،
و نان در دلِ خاک،
نفسی تازه کشد
و بوی گرم آن
روستا را پر کند.
باران بیا،
بر لبِ چاهِ قدیمی،
جایی که خاطره
هنوز طنابِش را
محکم گرفته ؛
باران بیا
بر بامِ کاهگلیِ خانه های بچگی،
که هر خشتش
داستانی قدیمی دارد؛
باران بیا
بر شانه ی دختری زیبا
به نامِ شکیبا……..
که هنوز چشم از آسمان ابری بر نداشته
و هر قطره باران را
نشانهای از امید می بیند
باران بیا
و مهربان باش،
و آهسته ببار
بر دستانِ خالی ،
بر خندههای کودکان،
بر دلِ من
که هنوز
به مهربانی تو ایمان دارد.
باران بیا،
برای آبادی،
برای نان،
برای زندگی،
برای آن فرش سبز
که روزگاری خدا
بر این دنیای هیاهو
پاشیده بود؛
باران بیا
تا دوباره یادمان آید
که میشود
از نو
رویید.


