باران
منم قطره
منم باران
منم جا مانده ای از جرگه ی یاران
که هر شب در خیالش راهی دریاست این قطره
ولیکن پای دربند ودلش گیر تعلق هاست
به هر سو رو کند ، موجی خروشد راه بندد بر این غرقاب ساحل ها
وَ کس آهسته ،در گوشش چنین گوید؛
تو ای بسته به زنجیر تعلق ها
تو ای غرقه به اقیانوس خواهش ها
تو ای آشفته از موج منیت ها
اگر اندیشه ی دریا به سر داری
زخود بگسل رسن ها را
ز قیل وقال خواهش ها
رها کن ،خویشتن ها را …..


