قالب شعر: چهار پاره
«آزاده باش»
دل را گره بزن به خدا ، نَه به بندهاش!
خواهی هرآنچه را بهجهان، از خدا طلب
شعری بگو برای رضای خدا ، نَه خلق
هستی اگر که بندهی حق و خداطلب
آزاده باش و حرف دلت را بگو! بگو!
حرف دلی که حرفِ دل مَردمات بوَد
حرفی که بسته راهِ نفس را به سینهها
حرفی که دَرد مَردم سر در گُمات بوَد
این مردمی که دار و ندارش به باد رفت
این مردمی که در شب ماتم نشسته است
این مردمی که بار غم و رنجِ مَسکنت
هم قلب و همچنین کمرش را شکسته است
آری بگوی! از غم این مَردم غیور
از این گرانی و دل اندوهناکشان
از رنج و خجلت پدرانِ همیشه مَرد
از دَردِ مادران و دلِ چاک چاکشان
از آن فرشتههای فروهِشته آرزوی
از دخترانِ بخت، که درمانده در غماند
آری بگوی! از پسرانِ اسیر یأس
آنها که خسته از غم و در رنج و ماتماند
بگذشته است فصل جوانیشان به آه…
در انتظار کار، که رؤیایشان شدهاست
در فکر ازدواج، ولی زندگی سخت…
سنگی به پیش رهگذر پایشان شدهاست
سنگی که سدّ راهِ جوانان این دیار ،
گردیده است و نیست توانِ گذر، از آن
این سنگ را بگو که چرا بسته راه را ؟
یا که بگو که؟ هست مقصر درین میان
ای بیخبر ز دوست درین عصر بیکسی
ما را کمی ببین به قیاس غریبه ها
روز رفاه خلق، کی از. اه میرسد؟
تا که شود جوان وطن، از مِحَن رها
وقتی روا به خانهی خود هست این چراغ
باشد حرام اگر که به مسجد دهد فروغ
قول مؤکّدی که از اصحاب منبر است
بر آن عمل نما که نباشد به حق، دروغ
(ساقی) بگو حقیقت و جز راهِ حق مپوی
آزاده باش، مثل زمانِ جوانیات!
تو مَرد جنگ و جبهه و ایثار بودهای
حق را بگو که حق بکند جاودانیات
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/18


