آخرین نگهبانِ عصرِ باران
پدربزرگ با چشمهای دریایی
و موهایی به رنگ گندمزار
آخرین نگهبانِ عصرِ باران
او را به خاک تشنه سپردیم
و آبی، از تاجِ طبیعت فرو افتاد
چشمها، بی موج شدند
خشکسالی، آرام آرام،
رؤیایِ باران را بلعید
اشک در پشت پرچین پلک ها کمین کرد
بر لشکر خواب شبیخون زد
سهم ما از باران اشک خونین شد
در سرزمینی که هنوز خدایی هست و هنوز رحمی
اکنون تنها موجی در خلوت خاموش چشم
خفته
با جانی آگاه
به دیدارم بیا
مبادا بی عشق
در پرتو نگاهی فلسفی
غرق شوی بی آن که بخواهی


