(چراغ شباب)
ای ماهِ من! بگیر ز رویت نقاب را
تا مُنفعل کنی ز رُخت ، آفتاب را
هر شب نشستهام به امیدِ نگاهِ تو
زیرا ربودهای ز دل و دیده خواب را
تابی اگر به خانهی خاموش عمر من
روشن کنی دوباره چراغِ شباب را
آتش گرفته است دلم در غیاب تو
با یک نظر بگیر ز دل، التهاب را
در حشر هم اگر که بیفتد گذارِ تو
گیری به یک نگاه ز خلقی عذاب را
کی میشود به سائل کویت نظر کنی؟
کی میدهی به سائل کویت جواب را؟
دیدیم بسکه گرگِ دغل را به جلد میش
گم کردهایم شاخصهی انتخاب را
دوشاب و دوغ چونکه یکی شد؛ یکی کنند
هوهوی جغد و، نغمهی چنگ و رباب را
جانم به لب رسیده درین عصر جانگداز
تا کِی کنم تحملِ رنج و عِقاب را ؟
بر گردنم تنیده طنابی ز دارِ دَهر
از گردنم بگیر ، تنیده طناب را
ای شیخ از «اختلاسگر» و «دزد» هم بگو
گویی اگر «پدیدهی کشفِ حجاب» را
اسلام دین همدلی و مهربانی اَست
بیرون کنید، از سرتان این عتاب را
اندیشه کن ببین که چرا اینچنین شدیم
کز یاد بُردهایم طریق صواب را ؟
آری ببین که آب چهسان بر سبو برفت
آبی که کرده است مُلوّث، شراب را ؟!
وقتی مُحاکمه نشود «اختلاسگر»
از سَر بَرَد شریعتٍ اسلامِ ناب را
کاهد از اعتقادِ مسلمان، بدون شک
وقتی به جای «آب» ببیند «سراب» را
دشمن مخوان مرا که مرا دردِ میهن است
دشمن تویی که سنگ زنی انقلاب را
من از قماش جبهه و جنگ و رشادتم
بر گردنم مپیچ به تهمت، طناب را
آقا ز پشت پردهی هجران بزن برون
زین کن کنون به اذن حق اسب شتاب را
ای (ساقی) امید! بیا و، به بادهای…
کُن مست، این خمارِ هماره خراب را
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/06/23


