چقدر بیتو دلِ این دیار تنها شد
ز داغِ رفتنِ تو آسمان ترک برداشت
و اشکِ ابر به دامانِ کوه، دریا شد
چراغِ خانهی دل بیفروغ، شد خاموش
شبی که نامِ تو و نام درد، همتا شد
به یادِ قامتِ آن سرو استوارِ وطن
هزار قصهی ناگفته هم هویدا شد
هزار بیت غزل، رود رود جاری شد
هزار حنجره فریادِ وای آقا… شد
ولی میان غم و التهاب و شیدایی
خبر رسید که نامی دوباره نجوا شد
چراغِ راه تو در آینه تجلی کرد
و نور آمد و پیر زمانه بُرنا شد
دوباره دست خداوندمان عیان گردید
امام خامنهای هم جوان و رعنا شد
شبِ بلندِ فراق از نفس چنان افتاد
که صبح روشنِ فردا ز دور پیدا شد
دلِ شکستهی مردم دوباره باور کرد
که بعدِ گریهی بسیار، صبح برپا شد
نسیمِ تازه وزید از کرانههای امید
و باغِ خستهی این شهر، غرقِ رؤیا شد
میانِ آتشِ میدان، ندایِ فتح آمد
که بختِ روشنِ مردم ز نو مهیا شد
سپاهِ نور گذشت از حصارهای فریب
و چهرهٔ شبِ نیرنگ، باز رسوا شد
غرورِ سایه، شکست از تبلور خورشید
نقابِ حیله فرو ریخت، غم مُدارا شد
و خاک خسته، نفس تازه میکند آنگاه
به انتظار ظهوری که عشق، معنا شد
امالبنین بهرامی
ام.خزان


