هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
خنده را از چهرهی آیینه پنهان میکند
مینشاند نام یک تن را به جای عالمی
تا حقیقت را به چشم او نمایان میکند
میکشد بر لوح جانش نام یک خورشید را
تا یکی را قبلهی دلهای حیران میکند
در سکوت چشمهای خیس بیتاب فراق
آدمی را از خودش بیگانه، عریان میکند
میرود بیآنکه حتی پشت سر را بنگرد
سالها یک روح را در حسرت جان میکند


