غزل
پاییز از چشمم جنونی تازه میخواهد
در رگ رگم افتاده خونی تازه میخواهد
بعد از چنین رویای شیرینِ شبانگاهان
فرهادِ قصه بیستونی تازه میخواهد
در صبح آغازین فصلی که ورق خوردهست
این نشریه بیشک ستونی تازه میخواهد
وقتی دگرگونیست تقدیرِ جهان من
پیغمبرم حواریونی تازه میخواهد
تا روزهای نو، بهاری نو، شروعی سبز
آیینه از من رهنمونی تازه میخواهد
دل میرود بی واهمه تا پیشوازِ عشق
عقل از من اما آزمونی تازه میخواهد
وقتی که شیراز آمده تا فصل زیتونها
این داستان هم سووشونی تازه میخواهد!
پروین جاویدنیا


