هم خسته بیگانه،هم آزرده خویشم؛
هم زخم سکوتم،هم آواره خویشم…
نه راه فرارم،نه دلی مانده برایم
نه یار کسی مانده، نه بیگانه، نه خویشم
عمری است که با خاطرهها سر به سرم درد
در حسرت آرامش یک لحظه خویشم
من ماندهام و سایهای از آنچه که بودم
شکی به دلم هست که گمکرده خویشم
دیگر نه رفیقم، نه پناه دل خویشم؛
گمکرده خود، در دل این بیشه خویشم…


