قالب شعر: {قالب شعر:35}
«بهارِ خزان»
باد
آهسته از پنجرههای ترکخورده میگذرد
انگار خبرچینیست
که از سرنوشتِ باغی خاموش بازمیگردد.
درختانِ سالخورده
شاخههایشان را بلند کردهاند
و یادشان نمیآید
آخرینبار کِی برای شکفتن دعا کردهاند.
زمین
پُر از جوانههاییست
که در خوابِ نیمهکارهی خود
پیش از آنکه سبز شوند
نامِ خاکستر میگیرند.
و…
و کودکانِ میناب
با چشمهایی که هنوز
جرقههای نارنج را به یاد دارند
در کوچههایی میدوند
که بوی باروت
بیشتر از بوی شکوفههای بهار در آن مانده است.
بهار مثل گنجشکی زخمی
که هنوز جرأتِ پرواز ندارد
در کفِ دستِ لرزانِ ایران بانو نشسته
و در سایهی هر دیواری
سبزهای با رخِ زرد
کمین کرده
تا مبادا رنگی
از قابِ خاکستریِ این شهر
بیرون بزند
با این همه
نسیم
هر صبح
سری به خاکِ خسته میزند
و به درختان میگوید
برخیزید…
برخیزید که هنوز
کسی در این سرزمین
منتظرِ شکفتن است.
#سمیه_امینی
#شعر_سپید
۱۴٠۵/۱/۲


