“قطار دلتنگی”
نامت را که میگویم
ریلی روشن
در دل من کشیده میشود
نوری نرم
از حوالیِ شما
به سینهام میتابد
و قطاری از آه های متوالی
بیتابِ رسیدن ها
آهسته
به سمت شما میآید
گاهی
دلم کنارِ سقاخانه
خستگیِ سالهایش را
در آبِ روشن میشوید
گاهی
پشتِ پنجرهٔ پولاد
میایستد
و از دور
نامم را در حریم نور یار صدا میکند
هر صبح حرم را
در عاشقانههای مهرتان
خیال میکنم
درست وقتی
نقارهها
سپیده را بیدار میکنند
و گنبد طلاییتان
با درخشش آفتابینش
نور میپاشد بر شهر
سالهاست
قطاری در سینهام
در انتظار ایستاده است
و من
هر صبح
راهی را تصور میکنم
که روزی
به مأمن نگاه مهربان شما
خواهد رسید…
#شعر_سپید
#سمیه_امینی
۱۴٠۵/۲/۸


