میراثِ غیبت
روزی میرسد
و آن روز
چندان دور نیست.
چروکها
آرامآرام
بر تنِ خواستنیات
مینشینند.
قَدََّت
که روزی
به سرو پهلو میزد،
خم میشود.
و برفِ موهایت
از زمستانهایی
که در تو
خانه کردهاند،
خبر میآورد.
نویدِ پایان
آرامآرام
در رگهایت
جا باز میکند.
دستهایت
که روزی
بیقرار بودند،
یک روز
بیاختیار
میلرزند.
شبی
بیهیچ دلیل
آلبومِ گوشیات
زیرِ انگشتانت
ورق میخورد
و ناگهان
بر عکسی
مکث میکنی.
دختری
با موهایِ تیره؛
همان دختری
که روزی
گمان میکردی
فقط
رهگذری کوتاه
در زندگیِ توست.
و آنجا
برایِ لحظهای
سکوت
از همهچیز
بلندتر میشود.
با خودت
فکر میکنی:
اگر
آن دست را
رها نکرده بودی،
اگر
ماندنش را
به رفتنت
نفروخته بودی،
چقدر
از این پیری
سبکتر میگذشتی.
و تازه میفهمی
بعضی آدمها
وقتی میروند،
تازه
سالها بعد
شروع میشوند.


