مادر…
گر چه مادر نیستی! اما نگاهم بر در است
در میان سینه ام بغضی شبیه خنجر است
رفته ای میدانم اما در شبی می بینمت
یا به خوابم یا به بیداری نگاهی دیگر است
روزگاری دست من در دست گرمت گرم بود
یاد آن ایام می افتم که حالم بدتر است
گاه بر دوشت مرا آرام می بردی به مهر
در جوابم خنده ات از هر عسل شیرین تر است
قصّه ها گفتی برایم حیف شد یادم نماند
تا بگویم بر دل تنگم که همچون گوهر است
بار ها گفتی بیا بنشین کنارم جان دل
من نفهمیدم که بودن در کنارت زیور است
سعادت کریمی


