طعم سرد هبوط
انفجار واژه در گلو
غم بر لب
بغض در چشم
در سیاهچالهی زمان
اسیر رنج
به کدام گناه ناکرده؟
به تاوان سیب ناخورده
ممنوعه بودن یا نبودن
فرقی ندارد
وقتی در باغ نباشی
تنها
در اندیشهی باغ
در رؤیای بوی سیب
لب بر ممنوعهترین سیب دنیا نهادم
طعم سرد هبوط را
در گرمترین عشق چشیدم
چشمهای آدم را گشودم
به عریانی خویش
در تنی پیچیدم
که پروای برگ انجیر نداشت
سرگردان میان بود و نبود
منتظر بازگشت
به باغی که دیگر ردپایی ندارد


