شعرم
سربسته است
درد میکند ، میکند
آنقدر
که سکوت ، پَس میاندازد ؛
نوزاد نامشروع فاحشهی درد !
اجزای درد
هر شب
دستهایش را
روی پیشانیام میگذارد
گستاخ شدهاند ؛
بیآنکه
زخم نمایان باشد
جانم را
به لب میگیرد
به لب میرسد
و میگزد
میخزد به منتها الیهِ صبر
پردهی تیرگی را
کنار میزند
بر تارِ عصب
بندبازی میکند
و غم
سرشماری میکند
– از دال ، درد
– حاضر
انگار
فردی دیگر
زیسته در من
نقشِ مرد
بازی میکند
مکمل زنانگیِ زجر !
رنج به صحنه میآید
سوت میکشد
درد میکشم
کف میزند
درد میکشم
زنی عریان
در سرم چمباتمه زده
زادهی همان درد است
آن فرد ؛
– نقاش پُرترهام
من را
با رنگ سرد میکشد
به ظرافتِ شام آخر …
درد میکشم
بیمقدمه
و مغز استخوانم
اشباع میشود
به پوست میآید
لبالب میمانم
روی تردیدِ بیسرانجام
در نهایت
سردردِ سرسخت
سرسام دارد
در سینهام
– بطنِ قلبم
دراز میکشد
و زمان
– مثل علف که گور را محو میکند –
درد را میپوشاند
میرُباید
فردیت را از من
حق میدهم
سینهام حاصلخیز است
برای لغتِ درد
در واژهنامه طاقت
که بیرحمانه
قُرُق میکند
تار و مار میکند
میل به اجتماع را
در من
– در ما
همچنان رسم میکند
درد میکشد ؛
درد میکشم
میترسم بگویم ؛
هر دردی به درد آدم نمیخورد
میترسم
زل بزنم در چشمهایش ؛
نه بگویم
جیغ بکشد
درد بکشم
در .. ر .. رد میکشم


