رقصِ پروانه ها
تو را میبینم
از دور
و نور
برایِ لحظهای
رویِ تو
مکث میکند.
تماشا
در من
متوقف میشود.
چشمهایم
یادشان میرود
چگونه
پلک بزنند.
سلول به سلولِ تنم
آرامآرام
به خوابی عمیق
فرو میرود.
عقربههایِ ساعت
در جایِ خود
ماندهاند؛
دراز کشیده،
مثلِ چیزی
که دیگر
راهی
برایِ رفتن
ندارد.
کائنات
فیلمیست
که کسی
ناگهان
دکمهی توقفش را
فشار داده باشد.
ابرها
از حرکت
ایستادهاند.
باد
دیگر
چیزی را
نمیلرزاند.
ذراتِ غبار
در هوا
معلّق ماندهاند،
انگار
سقوط کردن را
فراموش کردهاند.
قطرهای از باران
پیش از رسیدن به زمین
در هوا
مانده است.
و جهان
در سکوتی عجیب
نفس میکشد.
تنها
چیزی در من
آرامآرام
به جنبش درآمده است:
پروانهها…
آه،
پروانهها
چه خوب میدانند
چگونه
از ویرانههایِ سکوت
به رقص
برخیزند.
خیال کرده بودم
نامَت
از صفحهی کتابِ ذهنم
پاک شده است.
اما…
تو هنوز
جایی
میانِ همان واژهها
نفس میکشی.


