در هوایِ تو
وقتی که بودی
من بوی خودم را
زندگی نمیکردم.
هر صبح عطری تازه
روی پوستم مینشست؛
هر صبح چیزی تازه
به خودم میافزودم؛
شاید اینبار بمانی،
شاید اینبار بفهمی
کدام بو میتواند
تو را کمی بیشتر
نگه دارد.
تو اما از کنارم میگذشتی؛
میگذشتی بیآنکه مکث کنی،
بیآنکه نگاه کنی،
بیآنکه بدانی
من برای ماندنت
هر روز
کمی بیشتر
از خودم کم میشدم.
خودم را از نو میساختم؛
در شیشههای کوچک،
در بوهای قرضی،
در امیدهای بیصدا.
هر صبح عطر میزدم
و هر صبح
تکهای از خودم را
در هوای تو
جا میگذاشتم.
و تو
هیچوقت مرا
از میان این همه بو
نشناختی.
حالا که نیستی
تمام آن شیشهها
روی میز ماندهاند؛
خاموش، بیمصرف، بیمعنا.
و من
برای نخستین بار
چیزی را تغییر نمیدهم؛
نه برای دیده شدن،
نه برای ماندن،
نه برای آنکه کسی
بوی مرا
به خاطر بسپارد.
فقط آرام
از میان همهی آن بوها
میگذرم؛ یکییکی؛
از بوی تو،
از بوی دیگران،
از بوهایی که برای ماندنت
به خودم قرض گرفته بودم.
و برمیگردم
به همان زنی
که پیش از تو
بویی داشت.
به خودم.
به بوی خودم.
و اینبار
دیگر برای هیچکس
عطر نمیزنم.
اینبار
میخواهم
بوی خودم
در من بماند.


