در خیابانِ غبارآلودِ عصر،
قدمهایم به سمتِ نبودنت میرود.
باد، سایهات را
از گوشهی ذهنم میرباید.
نمیدانی
چهقدر در واژههایت گم شدم،
بیآنکه نامت را صدا کنم.
روزها از هم عبور میکنند
و من،
در بغضِ هر غروب،
تصویر لبخندت را میبوسم.
در نگاهِ مردم، آرامم،
اما درونم ـ
همیشه در آستانهی “دیدنِ تو”،
فرو میریزد.


