ذره ذره
رفته رفته
تُنگ میشد
با خیالت
ماهی ِدلم
رفته رفته
پهنتر میشد
با رفتنات
لبخندت
زبان کلافه از نفسهای بریده
تقلای کوری میکند
به کری میزند
چشم و گوش دریده را
قوز میکنم
پشت مژهام
پشت پلکام
از هرچیز ، ناچیز
بههم میخورد
حالام
راه دروی میدان مین را
بلد بودی به خوبی
در میانه رها کردی
دستهایم را
رگهای توخالی ، خشکیده
قلب رنجیده میدمد
به تکاپو میافتد
میلولد در خودش
و فقط یک نقطهی تاریک
کافیست
ببازم
به لکنت بیافتم
تمام شود صبرم
استون
بر شب بریزم
سفید شود
روز بتابد
و انتظار بکشم
از راه برسی
تا صبر کنیم
با هم
که شب شود


