بوسه افشاگر
ای آنکه انسانی به رخ،شیطان درونت،شرم باد
گر تو خدا می خواستی،روحش نمی بردی ز یاد
بی شک بدون وی جهان ،حقل الدم شرمندگی
اول بسوزان بعد گوی،تو سری از آن رویداد
بوسه که احیاگر بدش،بی عشق افشاگر بدش
وانگه تماشاگر بدش،نقره ستاند و زر بداد
خفاش کور سر زنان،اطراف هور پر زنان
دیگر چه سان مِلکی خرد،هورش نتابد بامداد
خورشید را آتش زدی،وانگه عنادش خواندی
ای یخ که ترسیدی ز هرم،پس هر چه بادا باد باد
ای سایه افکن بر فروغ،پنهان کنی حق با وثوق
دائم به خود گویی دروغ،بدتر ز کفر و ارتداد
ای جسم تو از تو تهی،فریاد حق را نشنوی
جان نحیف و پوک تو ،خواهد فتد در تندباد


