بازامشب این دل من تنگ شد
رفت درگیر زمان جنگ شد
دل ربود از چشم مستم خواب را
با قلم تحلیل کردم آب را
آ.کلاهش بس که ترکش خورده بود
درکنار رود کارون مُرده بود
ب.الف را با تن زخمی خود
پیش بابای شهیدم برده بود
هردو بی سر بی کلاه و بی پلاک
پیش هم افتاده دیدم روی خاک
یادم آمد روزگار کودکی
آب و بابا تا که شد باهم یکی
برهمه می داد بابا آب ونان
سیر می شد بچه های آن زمان
سال ها این مشق شب تکرار شد
کاربابا سخت شد، دشوار شد
تا شنید او نغمه های جنگ را
زد به روی شیشه نقش سنگ را
جنگ چیزی بود مانند بهشت
سرنوشت عاشقان را می نوشت
دید بابا دوست دارد آب را
می سراید شعر های ناب را
جنگ بابای مرا غواص کرد
جرعه نوش باده ی عباس کرد
دل به دریا زد شب از کارون گذشت
سرنوشتش از میان خون گذشت
شد فدای بی سر این آب وخاک
با تن زخمی و قلب چاک چاک
لطف بابا آب را شرمنده کرد
خاطرات کربلا را زنده کرد
آب آنجا ترک بابا کرده بود
تشنگی بد جور غوغا کرده بود
اصغر لب تشنه اش در پیچ وتاب
آب می گفت آب می گفت آب وآب
نام آب آمد دل بابا گرفت
سمت و سوی دشنه و دریا گرفت
اصغر لب تشنه را باخویش برد
جای آب اما گلویش تیر خورد
حرمله چون تیر را پرتاب کرد
کودک لب تشنه را سیراب کرد
جای آب از مشت بابا خون جکید
قصه ی بابا به پایانش رسید
بهمن جعفری.زنجان


