من از آن شب که چشمانم
در اوج شکوفایی، تو را دیدند
و از بوتۀ آباد چشمانت
گل عشق را دسته دسته چیدند
با خویش عهد بستم
که تا در تنم جان است ای زیبا
عاشقت باشم
و چون عمرم به سر آید
در آن جهان به انتظارت چشم بگذارم.
تفاوتی ندارد کجا باشم
تو را من تا ابد دوست میدارم
و ایمان دارم روزی آخر
گذر تو به قلبم میاُفتد
و در آن دم من میشوم خوشبخت
به لطف آن گلهای رنگارنگ
که تو میکاری با قدمهایت
در خاک جانم
و بهار را جلوهگر خواهی کرد
برای این درخت کوچک
که به شوق تماشایت زنده مانده است.
اگر روزی پروازت اُفتاد به این شهر
یادت باشد اینجا یکی هر لحظه هست
یک دنیا مشتاقت.
خیالت شمعیست روشن
میان تاریکی شبهایم
به تو میاندیشم و بیدارم
پردۀ خواب را با دست یادت
به کنار میاندازم.
سحرها با ستارهها میکنم دردِ دلها
که من از عشق بیخبر ماندم
و به ماه میگویم: اگر دیدی نگارم را
بگویش ای زیبا
آنجا یکی هر لحظه هست
یک دنیا مشتاقت.
کاش فصل فراقت زودتر پایان یابد
و خندههای شادابت ببارد
بر این دشتی که تنها مانده است
و همه دم چشمش به آسمان است.


