قالب شعر: شعر نیمایی
آغاز شد و آمد و من مُرده شدم رفت
پایان شدم، افسرده و آزرده شدم رفت
مهتاب شد و شعر شد و روشن و خاموش
آمد که ولی، ژنده و پژمرده شدم؛ رفت
میگفت: پُری از حرکات و سکناتم
میگفت بیا! غصه منم: نان بیاتم
میگفت چرا _بستهدری_ بر خطراتم
میگفت بیا مطلع خورشید حیاتم!
گفتم که برایم بنویس از همهی عشق
از درد پریشانی و از واهمهی عشق
از روز جدایی ز من و از حرکاتت
از وجه تمام بدنت از سکناتت!
میخواند که من: مردهی اویم ولی او نه!
میدید که افسردهی اویم ولی او نه
میماند به پای همهی مشترکاتم
میماند ولی مایل یک _گفت و بگو_ نه!
تا آن که شبی رفت و نیامد به حیاطم
من غصه و من ذکر و دعا و صلواتم
من پشت نگاهش به دلم دار زدم، او
انگار ندیدم!
او رفت
وَ من: مانده درون نفس خویش
او رفت و من: غصه و تنهایی و تشویش
او رفت و نیامد
من…؟… (بیشتر از بیش!)
دیگر به سراپای نگاهش نرسیدم
(هرچند که تا اوج تمنّاش دویدم!)
من نامهی ناخواندهی چشمان تر او
من قمری جاماندهی بیبال و پر او
من خسته و من مانده و من همسفر او
من قاصد لرزانی یک ساقهی بیدم!
آن لحظه خمیدم!
(چشماش…؟ نه هرگز نشده! نه! نشنیدم!)
اعظم کریمی/ آهید
.


