عَطش…
تشنهی یک دیدار ناگهانیام،
روزی که تو را در مقابل خود ببینم،
صدایت را همچون نغمهای دلنشین لم*س کنم،
و در لابهلای نگاهت،
عشق را بخوانم…
اما افسوس!
چشمهای یک عاشق،
در تاریکی غم و دوری،
کور میشوند… .
چگونه میتوانم زیبایی تو را ببینم،
وقتی که سایهی غم بر دل و جانم نشسته است؟
چگونه میتوانم صدای تو را بشنوم،
وقتی که سکوتی سنگین،
همهجا را فراگرفته؟
این عطش،
چون آتش درونم میسوزد،
هر لحظه که میگذرد،
دردی عمیقتر از دیروز را احساس میکنم.
دلم میخواهد در آغو*ش تو پناه بگیرم،
اما این فاصله،
چون دیواری بلند،
بین ما ایستاده است… .
چشمهایم به در دوخته شده،
امید به دیدار تو،
چون ستارهای در آسمان تاریک،
که هرگز به آن نمیرسم… .
و این عطش،
تنها یادگار عشق من است،
که در دل شب،
به یاد تو میسوزد و میسوزد… .
برای ادامه دادن به این زندگی،
هر کاری کردم،
اما چرا نمیگذرد؟
چرا این روزها چون سایهای سنگین،
بر دوش من نشستهاند؟
غم تو بیپایان است،
و این غم،
اگر بخواهد از من جدا شود،
من هرگز از او جدا نمیشوم.
چراکه این غم،
چون رشتهای نازک،
به تو وصل است…
غمی که به تو وصل است،
شیرین است،
چون یادآور عشق و لحظات خوب ماست.
اما این شیرینی،
همچون زهر در دل موج میزند،
و هر لحظه مرا به یاد تو میاندازد.
روز یا شب است؟
ساعت چند است؟
یادم نمیآید در چه سالی هستم…
زمان،
سال و روز متوقف شدند،
و ماندم در زمانی که تو رفتی،
و من را کنار گذاشتی.
وسط همان جاده،
میان همهمهی رهگذران،
من هنوز همانجا جا ماندم…
چون این جا،
محل خاطرات ماست،
محل عشقی که دیگر وجود ندارد.
من را دریاب،
که خسته شدم از ایستادن…
خسته شدم از نگاه کردن به چهرههای غریبه،
که هیچکدام شبیه تو نیستند.
این خستگی،
چون بار سنگینی،
بر دوشم نشسته است…
ایکاش میتوانستم زمان را برگردانم،
تا دوباره در کنار تو باشم…
نامم در خاطره ها مانده…
خاموشی من، فریادی بی پاسخ است
در کوچه پس کوچه های این شهر خسته…
عطر تو اما همچنان در رگ هایم جاریست
تنها یادگاری که از تو دارم…
تنها ریسمانی که مرا به زندگی پیوند می زند
وگرنه مدتهاست که دستانم از بند روزگار رسته…
شاید این دیوانگی مفهومش این باشد:
من هنوز زنده ام،
با همه زخم هایی که بی پروا بر جانم نشاندی…
زنده ام، اما نه برای کسی،
تنها برای خاطره ی تو…


