پروازِ بی پروا
ازسکون سرد و خاکستری روزهای پیشین بیزارم،
از اینکه باور کردهباشم تمام سهم من از آسمان همین چاردیواری تنگ تکرار است،
بیشتر بیزارم از اینکه چَشمانم را به روی معجزهی طلوع بسته بودم و دستهایم را برای لمس فردا، لرزان و مردد نگه داشتهبودم.
آنقدر در تاریکیِ پیلهام با تنهاییها کلنجار رفته بودم و آنقدر از هراس سقوط، بالهایم را در غبار غفلت پنهان کردهبودم که حالا با تمام وجودم تشنهی یک پروازِ بیپروا هستم.
میخواهم از میان آوار دردهای کهنه، جوانه بزنم
میخواهم لبریز شوم از نور، از ایمان، از شوق ساختن جهانی که زیباترین تصویرآن، لبخند خودم است؛
دیگر هیچ ترسی، هیچ دیواری و هیچ گذشتهای نمیتواند جلوی شکفتن این غنچهی رها شده در جانم را بگیرد.
من برای اوج گرفتن، به آسمانها محتاجم، و اینبار، برای همیشه، پرواز خواهم کرد.
اینک…
اینک من آغاز یک شکفتنم و شروع یک پرواز.


