مادرم را…مادرم را…
مادرم را… مادرم را…
خروسخوان سحر،
عجب صبح قشنگی!
ضربان قلب کوچکم را
نگاهم میجوید…
مادرم را،
مادرم را…
کوهی بر کمر، کوه، ز دور میآید.
صدایش میزنم: «مادر! مادر!»
میپیچد بانگ من در دل کوه.
میایستد. میبیندم از کمرکش کوه،
خمیدهقامت، پشتهای هیزم بر دوش.
مرا میکشد در آغوش.
نفس بهشتیاش را،
آرامش صدایش،
لذت پشت خندههایش،
گرمای دستان پینهبستهاش…
آه…
چی شد و من کجایم؟
عجب خواب قشنگی!
چرا تمام شدن
آن لذتهای بیانتها؟
اشکم میریزد بر گونههایم.
همهٔ وجودم باز میجوید او را:
آغوش گرم مادرم را،
مادرم را…


