چگونه غم به قلبم نشست، کِی جانم شکست
اتاق تاریک و تیغِ دلتنگیَت، در نگاهم شکست
شاید آن وقت، نوشتم دلم با تو خوش است
دلم افتاد از قلم، از وجودم ، کنارم شکست
ببین نام تو را دیدم به هرجا ، لکنت افتادم
و در هر شعرِ بیجانم، گزاره در نهادم شکست
شنیدی زاریَم را تو ، ندادی خم به ابرویت !
ولی قلب زمستانت ، به حال بهارم شکست
چرا پرتم ! تو را در استکان دیدم وَ نوشیدم
تمام خاطراتِ تو ، دور از تو در حالم شکست
بگو که رنگت عوض شد یا که رنگ کردی مرا
تا میکشیدم قلبِ تو را، مداد سیاهم شکست
گرچه تلخست ؛ داستان یک مرد ، یک شکست
چه خوب ؛ شکسته را نمیتوان بازهم شکست
نگو، خودم میدانم که دوباره خواهم نوشت
به قلبِ شکسته قسم، به یادت افتادم شکست
چگونه شکستیَم ؛ که چانهام رفیق زانو شد
بغضم شکست اشکم ریخت اختیارم شکست
دوباره میبازم به شب ، این فاصله بسیارست
چون در برکهی چشمم ، ماه ماندگارم شکست
کسی نگران نیست ؛ برای زخمهای بال پروانه
فقط دیدند که گل گفت: حیف خارم شکست
باید ببینمت از دور ، کنار مرد دیگری حتی …
بخند دوباره مهم نیست اگر اعتبارم شکست
#حـسـیـن_بـرقـی | چِ
شهریور ۴۰۴


