آمدبابا
آمد بابا
نمنم باران میبارد.
کفشهای کوچکش مانده در گل،
لباس خیس آبش.
گردنهها تا خانه مانده،
گلهٔ گرسنه و سختیِ راه.
قد چوبدستیاش را
فرمان نمیبرند چرا
این گله به راه؟
آه از سوز سرما!
بیتابم.
دود چادر و آتش گرما…
گرسنهام،
جانم نمانده در پا.
کجایی بابا؟ کجایی؟
صدایی میآید…
آمد بابا!
آمد بابا!
جانم بابا…
کاش برمیگشت کودکیم،
به جان میخریدم باز
همان یک لحظه را
که میگفتم: «آمد بابا!
آمد بابا…»


