عاشقی هستم که از دلبر جدا افتاده ام
رفته از پیشم نگارم در فنا افتاده ام
بس که دنبالت دویدم در میان کوچه ها
شد نصیبم حسرت و غم من ز پا افتاده ام
بس که دل بستم پرستیدم تو را ای نازنین
این چنین دانم که از چشم خدا افتاده ام
کرده ای دعوت کنارت عاشقان خود ولی
بین شیدایان من دیوانه جا افتاده ام
من که بودم معتکف عمری به درگاه خدا
از خم زلف سیاهت در خطا افتاده ام
کشتی عشقم به درگاه نگاهت گشته غرق
نوح کشتی بان کجایی در بلا افتاده ام
کرده ای آواره ی کوه و بیابانمبیا
فکر ما کن کز تو و عشقت جدا افتاده ام
کشتی عشقم به گل بنشسته در گرداب غم
در دل دریا کنون بی ناخدا افتاده ام
کرده ای شیدا دلم را با فریب و ناز خود
از فراقت یار من بنگر کجا افتاده ام
بسکه حسرت میکشم هر روز و شب از دوریت
در نیستان وجودت بی صدا افتاده ام
در فراقت مژده دادم بر دلم وصل تورا
آمد آمین از خدا حاجت روا افتاده ام
بیش از این مپسند تویارا با دلم جور و جفا
منبه شوق روی تو اندر جفا افتاده ام
بارالها بوده جرمم عاشقی با یار خود
کنج زندان غمش من از قضا افتاده ام
کرده یا رب دل مگر جرم و خطایی کین چنین
در کمند دلبری بس بی وفا افتاده ام
امشب از شوق وصالتمونس شبهای من
می نهم بر سجده سر من در دعا افتاده ام


