به هم بیاور
زخمها را،
که لب که از لب باز میشود
حذر ندارد از خون و طغیان و آتش.
تقصیر هیچکس نیست؛
به گوشهای میخزد
با دعای دلهره.
توقع این همه شلوغی را ندارد
در سر،
سرای مهمانهای ناخوانده؛
حرفهای شلوغ
و کلماتی که آرام نمیگیرند.
همهاش بیهمهاند و همهمه،
و منقاری که دارکوب میکوبد؛
دار است
و ندار،
که طعمه به پایانِ حرف میرسد.
پوست از سر زیستن میکند،
و دستهی چاقوها
زخمبردار نیست.
دار و ندار، شاخِ گوزن باشد یا شاخه—
حالا حق بدهید
آدمی که دلتنگ میشود،
کینهی کلمات را به دل بگیرد
صدایش را درنیاورد،
لام تا کام،
رسوخ کرده در نبض.
به گذشتهها برگردد؛
انگار هرجا باران جمع میشود،
گرد و غبار چال گونه
در گودی سنگها
تهنشین میشود.
دلتنگی پررنگتر از آن است
بعدِ باران
خودی نشان ندهد.
و انگار
از معبری گلآلود رفتهای
که پاهایت رنگِ درد دارد؛
بغضهایت
خونچکانِ کاردهاست
و دستههای کثیف
به شاخ و شاخه نمیآیند.
چه شاخ و شانه کشیدن؟
فقط یک جمله میماند:
مثل عقدهای روی دل،
زخمی در پستو،
بغضی در گلو—
آدم نمیتواند
بدون زخم برداشتن
بچرخد،
دستهایش را محکم بچسباند به دهانهی جیغ
صدایش درنیاید.
فقط لحظهای کوتاه
دهانِ تمام دردها را
بههم میدوزد،
و سکوت،
فهمِ دور بههیچ پنهان است
که جهان
از هم فرو نمیپاشد.
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
#شعر_منثور
#لب


