سوسن سرمایی
سوسن سرمایی
سوزن را نخ کرد
سوز و سرما از زخم جورابش میگزید.
سوسن سرمایی
ناسزایی به زبانش گره زد
حرف همسایه روحش را زخمی کرده بود.
سوسن سرمایی
سکوت را نخ کرد
لبهایش را دوخت
و روحش را با اشک رفو کرد.


سوسن سرمایی
سوسن سرمایی
سوزن را نخ کرد
سوز و سرما از زخم جورابش میگزید.
سوسن سرمایی
ناسزایی به زبانش گره زد
حرف همسایه روحش را زخمی کرده بود.
سوسن سرمایی
سکوت را نخ کرد
لبهایش را دوخت
و روحش را با اشک رفو کرد.