غزل شدی و به خون دلم نگاشتمت
درخت عشق و جنونی به سینه کاشتمت
تو پرچمی و دلم،کشور هوای تو شد
به چوب حسرت و غم گرچه برفراشتمت
به خواب دیده اَمَت در فضای آغوشت
چه گرم و مست،سر سینه ام گذاشتمت
چه حس شیطنت آمیزی از فرشته شدن
چه تلخ بود جهانم اگر نداشتمت
قرار بود بدون خودت رهام کنی
به زور عشق از این کار بازداشتمت
تو را نوشته ام از نو همیشه در شعرم
غزل شدی و به خون دلم نگاشتمت
🔹 علی زارعی رضایی


