رشتههای تار لولیده
در سری که تاراج سردرد است
و آبستنِ ندانستن
و تورّم حرف
در گُردهی انگشتان قربانیِ درد ؟
– رنگ میبازد مرد –
و اشک مینوشد به احترام اجلاس غم
در آینهی جیوه اندود شَک
در جامهی انقضای لبخند
در تقابل سر درد و درد سر
سر … درد …
و سوگند که آه طلب دارد
در آینهی هویّت
چشماندازِ غرولند تماشا ندارد
– برای اول شخص –
اما چه باک ؛
که شعر میشود میچکد چون چرک
از تومورِ دستِ ساطوری
بر چرک نویس افسرده
و سدّی
که ندای دحشتِ انفجار صبر را
مویه میکند با جیغ
و هم کبدی چرب
از جوهر و ویتامین گروه سی و گار
به سرسلامتی جای زخم
نوش !
سر میکشم تک نفس
هفتخانِ هوس ؛
هوسِ آمیخته در سایهی امید را
تا دوباره دوباره قلمداد کند فریاد قلم را
نفس چاق میکنم برای ادامه
– گوارای وجودت جامِ زهر –
جشنواره رو به اتمام است
بنوش !
تا خط چند ؟
تا خط درد ،
نوش !
اما مینِ خشم
در تجمع افکار … عاقبت ؛
اجساد واژگان در تصرف گوشهای جانی
و خط به خط
فشرده در قامت رقص آیین درد !
دوباره درد …
خطت تمام ؟
در هفتمین نفس
دیوار صوتی کیهان میشکافد
در اتّحاد این آشوب
در التذاذ این آمور
و
در انسداد این قلب ! ! !
اما به پایان مهمانی میرسد آیا
این آدم …
نمیدانم .
حسین برقی | چِ
شهریور ۴۰۴


