چه کسی به در میکوبد؟
صدای پای جهان است؛
که مرا از کنج نرم بالشها
و از پشت توری مهآلود پنجره
به بیرون میخواند.
باید بروم، در بگشایم؛
با قامتی راستتر از دروغ
و لبخندی به روشنیِ یک روز آفتابی
تا دل شکسته را
از چشم ناظران پاکپوش قضاوت
پنهان کنم.
و بروم
به اندازه یک کاسه پُر
از همدردی، مهربان باشم؛
چرا که ماندن
تنها ماندن در این اتاق کوچک
با شاخه گلی پژمرده و این دل کهنهی خسته
انکار دردی است
که میدانم
نه تنها مرا، که دیگری را نیز میآزارد.
میروم تا بال شکسته پرنده را مرهم نهم
میروم تا به گُل تشنه
تمام ابر اندوهبار درونم را ببخشم
و سنگ را تحسین میکنم
به صبوری بی پایانش
زیر تازیانهی نوازش باد


