پشت درهای باز
در خویش گره خورده و غرق سکراتیم
چون محتضر کوچه ی بن بست حیاتیم
یک عمرهمه کندن جان است و دگر هیچ
زندانی محکوم به دیدار مماتیم
هم پنجره و هم در و هم لب همه بسته
مانند قلم در دل تاریک دواتیم
پراز اگر و شاید و باید شده دلها
در فکر و خیالات، اسیر شبهاتیم
ازبسکه زده سنگ به ما زندگی انگار
ادم نه ، ستونهای سیاه جمراتیم
اواره تر از خار بیابان شده ، خسته
سرگشته تر از حاجی دشت عرفاتیم
گندم خور پیمان شکنی غرق غروریم
در باطن و ، ظاهر همگی اهل نجاتیم.


