برای دیدن تو می پرد روی زمین باران
گلاویز است از دست غمت با آن و این باران
شبیه خاک باران خورده،دل آماده ی وصل است
بیا آغوش وا کن،در دل و چشمم ببین باران
چه شب هایی که باران قطره قطره درد می بارید
چه غم هایی که دارد در میان آستین باران
لبت یک برکه از آب انار و لهجه ی عشق است
لبت را باز کن با من بگو سیب و بچین باران
گلویت آبگیر عشق و مستی،موج مویت شعر
دو دستت حلقه ی تنگ تغزل شد،نگین باران
چه گفتم! موج مویت شعر! آری با ردیف باد
چه موجی شد که روی شانه اش شد سرنشین باران
من و تنهایی و رعد جنون و برق دلتنگی
نیا ای مرگ تا امشب نیاید واپسین باران
🔹 علی زارعی رضایی


