( قتل زنجیره ای )
نامی بود که در گلویم
ماند و شد خنجر
نامی که روزی نغمه بهشت بود
و حالا ذکر مرگ در هر گوشه شهر
هر کس را که یافتم با آن نام
گمان کردم تکهای از توست
گمان کردم با کشتن سایهها
میتوانم تو را از یاد جهان پاک کنم
یا شاید
تو را در خون دیگران باز یابم
سالها گذشت
در سکوتی سرد و تاریک
پشت میلههایی که بوی پشیمانی نمیدادند
به من گفتند سرت فردا روی طناب دار است ؟
و من خندیدم
چرا باید از رقص خون پشیمان باشم
وقتی هر ضربه نام تو را فریاد میزد
در اتاق بازجویی
وقتی نامش را شنیدم
لرزهای از شادی در رگهایم دوید
او آخرین قربانی بود
آخرین پژواک تو در این دنیای پوچ
با لبخندی که از عمق جنون میآمد
او را به آغوش خاک فرستادم
حالا
این طناب تنها پیوند باقیمانده با حقیقت است
پایم را از روی چهارپایه برمیدارم
نه از ترس مرگ
بلکه برای رسیدن به تو
لبخند میزنم
چون میدانم در آن سوی تاریکی
دیگر هیچ نامی نیست
که مرا به کشتن وا دارد ….؟
مهرداد اورک رمه چری
( کر بختیاری )
۱۰ / ۷ / ۱۴۰۵


