فنجان
هنوز
فنجانهایم
برمیگردند
بیآنکه
دستِ تو
کنارشان باشد.
و من
پشتِ همان پنجره
ایستادهام،
انگار انتظار
کاریست
که از من
بیشتر از نفس کشیدن
برمیآید.
تو
هنوز
در حافظهام
نمردهای.
و بعد از رفتنت
هیچکس
آنقدر زنده نبود
که جایِ تو
را بگیرد.
بعد
چشمهایت
دوباره
از تهِ فنجان
به من
نگاه کردند
و رویِ شیشه
نشستند
و تمامِ ذهنم
از آن نگاه
پر شد.
همان چشمها؛
کمی خوابآلود،
کمی دور،
انگار
طلوع
پشتِ پلکهایشان
جا مانده بود.
و ابروهایِ کمپُشتت
مثلِ دو شاخه
که سایهشان
بر آب
افتاده باشد.
هر بار
که نگاهت میکردم،
تشنهتر میشدم.
و هرچه
در دریایِ بیرحمِ آنها
پیشتر میرفتم،
غرقتر میشدم.
آن روزها
دستهایم
بیدلیل
میلرزیدند.
میترسیدم
روزی
این نگاه
دیگر
سهمِ من نباشد.
میترسیدم
کسی
در آن چشمها
همان چیزی را ببیند
که من
تمامِ زندگیام را
در آن
گم کرده بودم.
شاید
برایِ همین
کاغذهایم
از همان روز
نامت را
حفظ کردند.
هر بار
که خواستم
چیزِ دیگری
بنویسم،
باز
به چشمهایت
رسیدم.
به همان چشمها.
چشمهایت…
آه
از آن چشمها…
چشمهایت…


