در سرم خاطرهی خندهی او گم شده است
حسرتم دیدن یک لحظه تبسم شده است
کشتیم راهی دریا شده از ساحل و عشق
مانده در ورطه و درگیر تلاطم شده است
شرط لیلا شدنش کشتن مجنون شده بود
ماجرای من و ما قصهی مردم شده است
عقل میگفت برو او به تو دلباخته نیست
قلب میگفت بمان سوءتفاهم شده است
باغبان گرچه پشیمان شده از کرده خویش
آن درختی که ثمر داشته هیزم شده است
پارسا گر غزلی گفت و شنید از غم دوست
مثل این مرثیه های شب هفتم شده است


