در غیابِ شاهد
عکسی از ما نیست.
از آن شب
فقط
نورِ زردِ چراغ را
به یاد دارم
رویِ صورتت،
رویِ لبخندت،
رویِ چشمهایت
که آن شب
مثلِ چشمهایِ من
میخندیدند.
لباست را
به یاد دارم،
حالتِ صورتت را،
آنطور که نگاهم میکردی،
اما
طعمِ اولین شامِ دونفرهمان
یادم نیست.
انگار
تمامِ آن شب
دهانم
از طعمِ تو
پر بود.
صدایت را هم
نمیشنیدم.
انگار
تمامِ صداهایِ جهان
پیش از رسیدن به من
خاموش میشدند.
و من
کر بودم،
لال بودم،
و فقط
تو را
میدیدم.
فقط تو را.
آن شب
شاید
خوشبختی
همین بود؛
اینکه
برای چند ساعت
جهان
از همهچیز
خالی شود
و فقط
تو
بمانی.
و من
چه بیخبر،
چه ساده،
خوشبختترین آدمِ جهان بودم.
از ما
هیچ عکسی نیست.
کاش بود.
کاش
آن شب
جایی میماند؛
در قابِ یک عکس،
در حافظهی یک دوربین،
در نوری
که هنوز
رویِ صورتت
میلرزید.
کاش چیزی بود
که امروز
میتوانستم
به آن نگاه کنم
و بگویم:
دیدی؟
من هم
یک روز
خوشبخت بودم.
نه در خیال،
نه در خواب،
نه در خاطرهای
که سالها بعد
خودم
از نو ساخته باشم.
واقعاً.
همان شب.
همان میز.
همان نور.
همان چشمها.
کنارِ تو.
فقط
حیف
که از آن شب
هیچ عکسی نیست.
و من
ماندهام
با خاطرهای
که هیچکس
نمیتواند
از من بگیرد،
اما
هیچکس هم
نمیتواند
ثابت کند
که واقعاً
اتفاق افتاده است.


