شبیه سر پر خالی من لب ایوان
تو هم خسته از این روزهای تکراری
به چای و هیزم و باران خو گرفته وجودت
تو هم شبیه من از ازدحام بیزاری
به کوی ما ، شب و خواب و قرار ، بیگانه
من و خیال تو و انتظار و بیداری
شبیه شیه ی اسبی در دل تاریخ
هزار فتنه به پا کرد ، عشق قاجاری
به کهنه کلبه ما سر نمی زنی بانو!
نشسته بر رخ ماهت غبار درباری
هنوز خفته به دار است پیکر حالج
هنوز شوق انا الحق به زیر سر داری ؟
قسم به آیه ی(( والعصر )) ، جز ره عشقت
که نیست ماحصل عمر جز زیان کاری
من و تویی که نمک گیر شعر و آغوشیم
کجا ! شکوه کنیم از غم و گرفتاری


