شبی آرام، در کنجِ اتاقی خاموش،
قلمی بر کنارِ دفتری سپید آرامیده بود.
نورِ ماه از پنجره میتابید
و سکوت، همهجا را در آغوش گرفته بود.
ناگهان قلم به سخن آمد و با غرور گفت:
«من شاهِ جهانم،
زبانِ دانایان و یارِ خردمندانم.
اگر با من بمانی،
تو را تا اوجِ بزرگی میرسانم.
به نوکِ خویش نامت را بلند میکنم،
چنان که آوازهات
از شهری به شهری دیگر رود.
منم که شعر میآفرینم،
دانش مینگارم
و رازِ دلِ انسانها را جاودانه میسازم.
اگر یارِ قلم گردی در این راه،
تیرگی از بختت رخت برمیبندد
و روشنایی به خانهٔ دلت میآید.
قلم تاجیست بر فرقِ خردمند،
که انسان را به دانایی و سرافرازی میرساند.»
کاغذ که خاموش گوش میداد،
لبخندی زد و آرام گفت:
«ای قلم،
سخنانت زیباست،
اما بدونِ من چه خواهی بود؟
اگر من نباشم،
کجا خواهی نوشت؟
شعرهایت را بر چه کسی خواهی سپرد؟
داستانهایت در کجا جان خواهند گرفت؟
تو بیمن،
چون پرندهای بیآشیانهای.
این منم که واژههایت را در آغوش میگیرم،
تا برای همیشه ماندگار شوند.»
قلم لحظهای خاموش ماند،
سپس سر فرود آورد و گفت:
«راست میگویی ای یارِ سپید…
نه من بیتو کاملام،
نه تو بیمن.
ما کنارِ هم
جهان را از دانش، شعر و خاطره پُر میکنیم.»
و از آن شب،
قلم و کاغذ دانستند
که ارزشِ واقعی،
در کنارِ هم بودن است؛
چرا که هیچ دانشی،
بیهمراهی و همدلی
جاودانه نمیشود.







